باورهای بنیادی چه چیزهایی هستند؟

هر کدام از ما، آلبومی کامل از فکرهای گوناگون هستیم. بعضی فکرها گذرا هستند و مثل یک مسافر در بزرگراه ذهن ما می‌آیند و می‌روند. اما بعضی دیگر، حق آب و گِل دارند و به این راحتی‌ها ما را رها نمی‌کنند. این دسته از افکار در طول زمان تبدیل به باورهایی می‌شوند که روند زندگی‌مان را تغییر می‌دهند.

در این مقاله به سراغ باورهای بنیادی یا مرکزی می‌رویم تا از سازوکارشان سر دربیاوریم. شاید دلتان بخواهد هر چه زودتر به سراغ بخش تغییر باورهای بنیادی بروید اما وقتی ندانید با چه چیزی رو‌به‌رو هستید، قوی‌ترین راهکارها هم فایده‌ای نخواهند داشت. پس صبوری کنید و گام اول را درست و با قدرت بردارید تا بتوانید تغییرهایی واقعی در زندگی‌تان ایجاد کنید.

من کاملا به اراده آزاد خود و قدرت خود در رسیدن به خواسته‌هایم ایمان دارم و این باوری است که کوه را جابه‌جا می‌کند.

tony robbins

جین وبستر، نویسنده رمان معروف بابا لنگ دراز

 

باورهای بنیادی، دوست یا دشمنی واقعی؟!

باورهای بنیادی، هویت ما هستند که بُعد عاطفی و چگونگی احساس ما نسبت به خودمان را می‌سازند. این باورها همه چیز را در زندگی ما تحت تاثیر خودشان قرار می‌دهند؛ از تعیین میزان موفقیت‌مان در زندگی گرفته تا استاندارهای ما برای انتخاب دوست، همسر، شریک کاری، همه و همه تحت نظارت مستقیم این باورهای بنیادی قرار گرفته‌اند.

شاید یکی از پررنگ‌ترین بخش‌هایی که در اثر این باورها دگرگون می‌شود، تصوری است که از خودمان در ذهنمان داریم.

تصویری که از خودمان داریم، پایه و اساس بیشتر تصمیم‌گیری‌های ما در زندگی خواهد بود. این تصویر، هدف‌های ما را تعیین می‌کند و زیربنای بسیاری از ترس‌هایمان را می‌سازد. وقتی تصویر ما از خودمان پر از عیب و نقص باشد، سیگنال‌هایی را با این پیام برایمان ارسال می‌کند که در زندگی‌مان لیاقت موفقیت را نداریم و تنها چیزی که باید انتظارش را بکشیم، رنج، کمبود و آسیب است.

ولی وقتی تصویری که از خودمان داریم جذاب و سرشار از قدرت و اطمینان باشد، دنیا در نظرمان زیباتر و رسیدن به آرزوهایمان آسان‌تر خواهد بود.

 

باورهایی بی‌صدا اما پر قدرت

بسیاری از باورهای بنیادی ما بدون این که از وجودشان خبر داشته باشیم و خیلی بی‌سروصدا عمل می‌کنند. در واقع، این باورها به دو شکل، زندگی‌مان را تحت کنترل خودشان درمی‌آورند.

در حالت اول، برای ما قانون‌هایی تعیین می‌کنند تا به این وسیله، بقای خودشان را تضمین کرده و از هرگونه موقعیت مخالف دوری کنند. به این ترتیب، مطمئن می‌شوند که ما دست از پا خطا نمی‌کنیم و دقیقا طبق چیزهای که دستور می‌دهند پیش می‌رویم. اجازه بدهید با یک مثال، این مورد را توضیح دهیم.

فرض کنید که تصور ما از خودمان، یک انسان پر از عیب و نقص باشد که ارزش چندانی ندارد. حالا باورهای بنیادی‌مان با وضع قانون‌هایی سعی می‌کنند ما را در همان وضعیت نگه دارند. چنین وضعیتی با خواست ذاتی ما برای برقراری ارتباط با دیگران در تضاد است. در نتیجه، باور ما برای این که بتواند بر مسند قدرت باقی بماند، قانون‌هایی برای جلوگیری از طرد شدن تعیین می‌کند.

به این ترتیب، هم ما را کم ارزش پایین نگه می‌دارد هم با خواست درونی‌مان شاخ به شاخ نمی‌شود. مثلا به ما می‌گوید: «سعی کن همیشه خواسته‌های دیگران رو برآورده کنی وگرنه تو رو طرد می‌کنن!» نکته جالب اینجا است که فکر می‌کنیم این قانون‌ها حالت مطلق دارند و زیر پا گذاشتن آنها باعث نابودی‌مان می‌شود.

در حالت دوم، باورهای بنیادی، گفتگوهای ثابت درونی ما را – که به کمک آنها ماجراها را تفسیر و خودمان را ارزیابی می‌کنیم – تعیین می‌کنند. روند گفتگوی ما با خودمان، طبیعی‌ترین حالت انسانی و یکی از بزرگ‌ترین نشانه‌هایی است که به عنوان یک انسان در اختیار ما قرار گرفته است.

این گفتگوها به ما کمک می‌کنند تا مفهوم هر چیزی را درک کنیم. تنوع زیادی در سبک و موضوع گفتگوهای درونی ما با خودمان وجود دارد. این خودگویی درونی، درست مثل یک آینه، باورهای بنیادی و قانون‌های ما را منعکس می‌کند و تغییر در آن می‌تواند به شکلی فوق‌العاده، سبک زندگی فعلی‌مان را دگرگون سازد.

سه نیرو در یک جبهه

نکته جالب و گاهی ترسناک این است که باورهای بنیادی، قانون‌ها و گفتگوهای درونی ما همه با هم کار می‌کنند! اما ریشه اصلی این مثلث تاثیرگذار را باورهایمان تشکیل می‌دهد.

شاید بتوانیم احساس‌هایی همچون بی‌لیاقتی، بی‌ارزشی یا آسیب‌پذیر بودن را به راحتی در خودمان تشخیص دهیم ولی تاثیر آنها در انتخاب‌های روزانه‌مان همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند. در نتیجه، اگر می‌خواهیم فرمان زندگی‌مان را دستمان بگیریم و آن را به سمتی که دلمان می‌خواهد و شایستگی ذاتی‌اش را داریم هدایت کنیم، باید باورهای بنیادی پنهان خود را تا سطح آگاهی‌مان بالا بیاوریم، آنها را مورد تحلیل و بررسی قرار داده و سپس در موردشان تصمیم‌گیری کنیم.

به این ترتیب، می‌توانیم از این اتحاد سه‌گانه به نفع خودمان بهره بگیریم. یادتان باشد، اولین گام برای تغییر هر چیزی، آشنا شدن با آن چیز است. ما نمی‌توانیم چیزی که هیچ اطلاعی از آن نداریم را تغییر دهیم.

آنچه به آن باور داریم به اندازه اینکه چگونه به آن باور داریم، اهمیت ندارد.

Kierkegaard

سورن کی‌یرکگارد، فیلسوف دانمارکی

 

باورهای بنیادی چگونه شکل می‌گیرند؟

‌باورهای مرکزی، ماهیتی دو قطبی دارند و تجربه‌های افراد را به دو دسته مثبت و منفی تقسیم می‌کنند. وجود این دسته‌بندی به هنگام تصمیم‌گیری‌ها به ما کمک زیادی می‌کند. چون روند تصمیم‌گیری را از یک ماجرای بکر و دست‌نخورده که تازه با آن روبه‌رو شده‌ایم به یک پیش‎بینی تکراری و قابل لمس تبدیل می‌کند.

ذهن ما این کار را خیلی سریع انجام می‌دهد و بر اساس باورهایمان رویداد پیش روی ما را به راحتی تفکیک می‌کند و در تمام این مدت فقط از معیار خوب یا بد بهره می‌گیرد. مثلا در مواجه با یک رویداد، آن را به بخش‌هایی مثل دردناک یا لذت‌بخش، امن یا خطرناک، خوب یا بد و حتی زشت یا زیبا تقسیم می‌کند. علاوه بر این، توانایی مقابله و شیوه برخورد ما با آن رویداد را نیز مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد.

همان طور که بزرگ می‌شویم، ذهن ما از ماجراهایی که از نظر ویژگی، نتیجه، موضوع و موردهای دیگر به هم شباهت‌هایی دارند یک فهرست‌ ذهنی تهیه می‌کند. در حقیقت این ماجراها، به الگوهایی تبدیل می‌شوند که تجربه‌های جدید زندگی‌مان را با آنها مقایسه می‌کنیم تا ببینیم آیا هیچ شباهتی بین آنها وجود دارد یا خیر؟

مثلا وقتی در کودکی همیشه به ما تذکر می‌دادند که: «موقع غذا خوردن صدایی از خودت درنیاور وگرنه بقیه را اذیت می‌کنی!» این الگو در بزرگ‌سالی هم ما را رها نمی‌کند و زنجیره‌ای از رفتاری که بد تعریف شده و نتیجه‌ای که ناخوشایند است را در ما ایجاد می‌کنند. به این ترتیب، حتی در شاعرانه‌ترین زمان‌های زندگی‌مان هم به جای لذت بردن از لحظه‌ها، نگران این هستیم که نکند موقع غذا خوردن صدایی از خودمان دربیاوریم و بقیه را ناراحت کنیم!

خوب یا بد، باورها وجود دارند

تا اینجا فهمیدیم که چیزهایی به نام باورهای مرکزی درون ما وجود دارند که تعریف ما از خودمان را دستخوش تغییراتی اساسی می‌کنند. این باورها به همراه ما رشد می‌کنند، عمیق می‌شوند و رفتارهای ما را سمت و سو می‌دهند. کمی با خودتان فکر کنید، آیا نمونه‌هایی از این باورها یا قانون‌های درونی را در خودتان سراغ دارید؟

هر کدام از این باورها از شخصی به شخص دیگر، متفاوت هستند. در مقاله «چگونه باورهای بنیادی را تغییر دهیم؟» به سراغ شناسایی دقیق این باورها می‌رویم و راهکارهایی را برای تغییرشان پیدا می‌کنیم.

  1. خودباوری چیست؟ چگونه به خودباوری برسیم؟
  2. باورها و افکاری که مانع از افزایش ثروت شما می‌شود – قسمت ۱

 

به اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *